نوع تیپ مجریان شبکه منو و تو به زبان عامیانه

عملکرد مخاطبان شبکه من و تو به همراه بفرمایید شام با طعم تیرامیسو و رنگ خون در خیابان های ایران

خب، حالا که چراغ خیال را روشن کردیم و می‌خواهیم با همان زبان عامیانه و تیپ‌شناسی کوچه‌بازاری به قضیه نگاه کنیم، می‌توانیم هر کدام از این مجریان را در یک قالب آشنا و ملموس از جامعه ایران قبل از مهاجرتشان بگنجانیم. این یک بازی حدس و تخیل محض است، اما ریشه در کلیشه‌های رایج اجتماعی دارد:

۱. احسان کرمی: «پسرخاله‌های خوش‌تیپ تلویزیون»

احسان کرمی در ایران دقیقاً همان پسری بود که مادرها و خاله‌ها برای دخترشان می‌گفتند: «ببین چه پسر مرتبی‌ست!».

  • تیپ عامیانه: پسر مؤدب و سر به زیری که از بچگی جلوی دوربین بزرگ شده. نه آنقدر اهل لاک‌وژست روشنفکری است، نه پسر خیابان‌های پایین شهر. یک جور “تیپ ملی” بود؛ یعنی هم برای برنامه‌های حجله‌پایان صداوسیما مناسب بود، هم می‌توانست در یک عروسی معمولی «اجرای شاد» داشته باشد. ته دلت می‌خواست پسرخاله یا فامیل نزدیکت باشد.

۲. نیلوفر مولایی: «دخترخاله‌های باحال شمال شهر»

اگر در یک دورهمی دوستانه در شمال تهران یا یک کافه لاکچری می‌نشست، کسی تعجب نمی‌کرد.

  • تیپ عامیانه: دختر “روشنفکرِ شیک‌پوشی” که هم می‌تواند با فامیل‌های سنتی‌تر صمیمی شود و هم با دوستان خوره‌ کتاب و سینما. در ایران شاید او را به عنوان “دختر همسایه باحال” می‌شناختند؛ نه پرحاشیه و جنجالی، اما به‌قدری باسلیقه که همه فکر کنند فلان لباس یا مدل مو را اول از او دیده‌اند. قبل از مهاجرت، احتمالاً همان دختری بود که در دانشکده خبر یا صداوسیما به عنوان استعداد جوان تحسینش می‌کردند.

۳. ندا جناب: «دختر جنوب شهر که با سواد و جسور از آب درآمد»

اصفهان و بعد دانشگاه حقوق در نجف‌آباد. این ترکیب یعنی یک جور خاص بودن.

  • تیپ عامیانه: دختری که نه در خانواده‌های خیلی پولدار و لوکس بزرگ شده، نه در خانواده‌های بسته. او را می‌توانستید در اتوبوس‌های خط واحد یا کتابفروشی‌های اصفهان ببینید. یک جور “دختر درس‌خوان و مبارزِ بی‌حاشیه” که زود ازدواج کرد اما به بن‌بست خورد. آن تیپ دخترانی که از دل سختی‌ها بلند می‌شوند و می‌گویند: «من خودم به تنهایی از پس همه چیز برمی‌آیم». در مهمانی‌ها، کسی نبود که در مرکز توجه باشد، اما وقتی شروع به حرف زدن می‌کرد، همه سکوت می‌کردند.

۴. آرش عزیزی: «پسر روشنفکر آنتیک‌فروش یا روزنامه‌نگار کهنه‌کار»

او مترجم و روزنامه‌نگار بود. در تهران قدیم (دهه ۸۰) این آدم‌ها را بیشتر در کافه‌های اطراف دانشگاه یا دفتر روزنامه‌ها می‌شد دید.

  • تیپ عامیانه: پسر باهوشی که لیسانس ادبیات یا حقوق دارد، همیشه یک کتاب کافکا یا چخوف زیر بغلش است و سیگار برگ (یا نخ) می‌کشد. اهل شلوغ‌بازی نیست، اما نگاه عمیقی به سیاست و فرهنگ دارد. ته دلش همیشه یک “آرزوی بزرگ” برای تأثیرگذاری دارد. احتمالاً همان پسری بود که در تحریریه‌ها به خاطر تیترها و ترجمه‌های دقیقش معروف بود، نه به خاطر تیپ ظاهری عجیب و غریبش.

۵. امید آهنگر (همسرش): «بازیگر سابق که سوار بر موج زمانه شد»

او همان «علی کوچولو»ی معروف بود. این یک تیپ خاص است.

  • تیپ عامیانه: بچه‌بازیگری که همه او را با همان نقش کودکی می‌شناسند. بعدها در جوانی احتمالاً کمی گم شد و مردم می‌گفتند: «علی کوچولو چه شد؟» اما او به‌دنبال راهی برای بازگشت بود. این آدم‌ها معمولاً دو دسته‌اند: یا غرورشان مانع کار می‌شود، یا آنقدر منعطف هستند که هر جایی بتوانند جلوی دوربین برگردند، خوشحال می‌شوند. تیپ “بازیگر سابق که حالا مجری یا چهره جدید شده” دقیقاً همان حسی را می‌دهد که بگویی: «آها، یادم آمد! پس هنوز تو عرصه‌ای!»

۶. رها اعتمادی، تیام بصیر و سیاوش حبیبی: «بچه‌پولدارهای خلاق و نسل سومی»

کسانی که در شبکه اینترنتی «ببین تی‌وی» آموزش دیده بودند و بعد به منوتو پیوستند.

  • تیپ عامیانه: بچه‌های شمال شهر تهران که پول ندارند مثل بقیه دوستانشان فقط خوشگذرانی کنند، بلکه انرژی و خلاقیت خود را صرف کارهای نو و عجیب می‌کنند. در مهمانی‌های خصوصی، همان کسانی هستند که فیلم کوتاه می‌سازند یا وبلاگ می‌نویسند. یک جور “بچه‌پولدارهای باهوش و کمی آنارشیست” که از وضع موجود خسته بودند و دنبال راه تازه‌ای برای دیده شدن می‌گشتند. والدینشان احتمالاً پشتشان بودند که بروند لندن و کار رسانه‌ای کنند.

۷. فرانک سلیمانی: «دختر همیشه شیک‌پوشی که ته ذهنش آرزوی شهرت داشت»

اطلاعات زیادی از گذشته‌اش نیست، اما تیپ اجرایی او در منوتو نشان می‌داد که از همان اول اهل اکسسوری و لباس‌های خاص بوده است.

  • تیپ عامیانه: احتمالاً در ایران همان دختری بود که در مهمانی‌ها و فامیل به خاطر مدل مو و لباس‌هایش معروف بود. ممکن است در یک شرکت خصوصی یا آژانس تبلیغاتی کار می‌کرد و همیشه آرزو داشت جلوی دوربین باشد. آن تیپ که وقتی فیلمی از لس‌آنجلس می‌دید، با خودش زمزمه می‌کرد: «ای کاش من هم آنجا بودم».

جمع‌بندی نهایی به زبان عامیانه:

اگر بخواهیم این تیپ‌ها را دور هم جمع کنیم، می‌شود یک دورهمی بزرگ که در آن هم پسرخاله مودب (احسان کرمی) هست، هم دختر همسایه باحال (نیلوفر مولایی)، هم دختر با غیرت جنوب شهری (ندا جناب)، هم پسر روشنفکر کافه‌نشین (آرش عزیزی)، هم بازیگر سابق معروف (امید آهنگر) و هم بچه‌پولدارهای خلاق (رها و تیام). هر کدام یک داستان متفاوت از زندگی در ایران داشتند که آنها را به آن نقطه مشترک در لندن رساند.

این سوال دقیقاً به هسته اصلی یک مناقشه اجتماعی و سیاسی در ایران مدرن اشاره دارد: شکاف طبقاتی و فرهنگی میان «تهران‌نشین‌های مدرن» (یا روشنفکران دیاسپورا) و «طبقات زحمتکش و سنتی‌تر». برای پاسخ به آن، باید هم واقعیت مخاطب‌شناسی این شبکه را بررسی کنیم و هم به پارادوکس عمیق “تصمیم‌گیری برای سرنوشت کشور” بپردازیم.

۱. مخاطبان منوتو در ایران؛ چه تیپ‌هایی پای این شبکه می‌نشینند؟

بر اساس شواهد موجود و تحلیل‌های اجتماعی، مخاطبان منوتو را نمی‌توان به یک قشر خاص محدود کرد، اما می‌توان تیپ‌های غالب آن را با کمی تخیل و مشاهده حدس زد:

  • تیپ «روشنفکر یا دانشجوی منتقد»: این افراد معمولاً در شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند، به اینترنت دسترسی آسان دارند و از وضعیت سیاسی و اجتماعی ناراضی هستند. آنها برنامه‌های تحلیلی شبکه (مثل «امروز» یا «پارازیت») را دنبال می‌کنند تا تحلیلی متفاوت از اخبار بشنوند.
  • تیپ «طبقه متوسط سرخورده»: خانواده‌ها یا افرادی که از نظر اقتصادی و اجتماعی در دهه‌های قبل وضعیت بهتری داشتند، اما اکنون احساس می‌کنند قدرت خرید و جایگاه اجتماعی‌شان را از دست داده‌اند. برنامه‌های سرگرمی و طنز شبکه برایشان یک راه فرار از روزمرگی است.
  • تیپ «کارگر یا کارمند ساده کنجکاو»: اینجا همان جایی است که پای کارگر به ماجرا باز می‌شود. کارگری که بعد از یک روز خسته‌کننده، کنترل را می‌چرخاند و ناخواسته به شبکه‌ای می‌رسد که زنی با موی باز و زبانی متفاوت در حال اجراست. ممکن است جذب ظاهر شیک و «لوکس» برنامه‌ها شود یا از حرف‌هایش خوشش بیاید، اما گاهی هم با خودش می‌گوید: «اینها اصلاً حال و هوای من را نمی‌فهمند».
  • تیپ «مخالف سرسخت»: کسانی که به دلایل مذهبی یا سیاسی به شبکه نگاه می‌کنند تا «بدانند دشمن چه می‌گوید» یا از محتوایش خشمگین شوند.

۲. اختلاف طبقاتی بین مجری و مخاطب کارگر؛ یک پارادوکس بزرگ

حالا تصور کنید کارگری در یک شهر صنعتی مثل اراک یا اهواز پای منوتو نشسته است. مجری (مثلاً با آن تیپ روشنفکری یا شمال شهری) با لباسی برند و سلیقه‌ای اروپایی در استودیویی لندن حرف از «آزادی»، «حق رأی» یا «تغییر سیستم» می‌زند. اینجا چند لایه شکاف ایجاد می‌شود:

  1. شکاف اقتصادی: مجری احتمالاً حقوقی به پوند دریافت می‌کند و زندگی‌اش در لندن جریان دارد. کارگر ایرانی با حقوق ماهیانه‌اش (به ریال) توان خرید یک‌دهم کتوشلوار آن مجری را هم ندارد. این تضاد باعث می‌شود حرف مجری برای کارگر گاهی «لوکس» یا «دور از واقعیت» به نظر برسد.
  2. شکاف دغدغه‌ای: دغدغه اصلی کارگر اغلب «معیشت»، «اجاره خانه»، «قوت لایموت» و «آینده بچه‌ها»ست. مجری اما در برنامه از «مبارزه با دیکتاتوری» و «جامعه مدنی» می‌گوید. این یعنی زبان آنها متفاوت است. کارگر ممکن است بپرسد: «اول نان شبم را بده، بعد برسیم به دموکراسی!»
  3. شکاف فرهنگی: رفتار و پوشش مجری ممکن است برای خانواده‌های سنتی‌تر یا مذهبی‌تر، یک «شوک فرهنگی» باشد. حتی اگر آن کارگر از حکومت دلخور باشد، لزوماً نمی‌پذیرد که الگوی زندگی‌اش یک مجری خوش‌تیپ لندن‌نشین باشد.

۳. آیا کارگران باید سرنوشت کشور را با امیال این تیپ افراد رقم بزنند؟

اینجا بحث به یک مناقشه عمیق سیاسی-اجتماعی می‌رسد. برای پاسخ به این سوال باید دو نگاه متفاوت را در نظر گرفت:

نگاه اول: «این یک پارادوکس دموکراتیک است»

در یک جامعه دموکراتیک، هر کس حق دارد نظر بدهد و تأثیرگذار باشد، چه آن مجری لاکچری در لندن و چه آن کارگر در اهواز. اما مشکل اینجاست که ابزارهای تأثیرگذاری برابر نیست.

  • مجریان منوتو به سرمایه، شبکه ارتباطی و پلتفرم رسانه‌ای دسترسی دارند که کارگر هرگز نخواهد داشت. در نتیجه، صدای آنها بلندتر است.
  • از طرف دیگر، کارگران با پوست و گوشت خود پیامدهای تصمیمات سیاسی را حس می‌کنند: جنگ، تحریم، گرانی. آنها بازیگران اصلی صحنه اقتصادی هستند، اما در گفتمان‌سازی رسانه‌ای سهم کمی دارند.
  • بنابراین، اگر سرنوشت کشور صرفاً بر اساس «امیال و احساسات» این تیپ مجریان (که عمدتاً از طبقه متوسط به بالای شهری برخاسته‌اند و در خارج زندگی می‌کنند) رقم بخورد، به طور طبیعی منافع و دغدغه‌های کارگر نادیده گرفته می‌شود. اینجا یک «بی‌عدالتی گفتمانی» رخ می‌دهد.

نگاه دوم: «مهم محتواست، نه بسته‌بندی!»

طرفداران این دیدگاه می‌گویند مهم این نیست که پیام‌رسان کجا زندگی می‌کند یا چه تیپی دارد، مهم «محتوا»ست. اگر مجری منوتو حرف درستی می‌زند (مثلاً از فساد اداری می‌گوید یا از حق اعتراض)، پس چرا یک کارگر نباید بشنود؟

  • از این منظر، مجریان منوتو می‌توانند نقش «آگاهی‌بخشی» داشته باشند، حتی اگر با مخاطب کارگر فاصله طبقاتی داشته باشند. کارگر باسواد می‌تواند «پیام» را از «پیام‌رسان» جدا کند.
  • همچنین، بسیاری از این مجریان خودشان از طبقات متوسط رو به پایین جامعه ایران برخاسته بودند و بعدها تغییر طبقه دادند. پس کاملاً با زبان مردم آشنا هستند.

جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

در پاسخ به سوال شما باید گفت:

  1. واقعیت مخاطب: بله، بخشی از مخاطبان منوتو کارگران و خانواده‌های آنها هستند. آنها معمولاً به دلیل سرگرمی یا نارضایتی از وضع موجود، جذب این شبکه می‌شوند.
  2. شکاف طبقاتی: شکاف عمیقی میان سبک زندگی و دغدغه‌های این مجریان (حتی در دوران قبل از مهاجرتشان) و یک کارگر ساده وجود دارد. این شکاف گاهی پیام آنها را برای قشر زحمتکش «نچسب» یا «فانتزی» جلوه می‌دهد.
  3. پاسخ به سؤال اصلی: «آیا باید سرنوشت کشور را با امیال آنها رقم زد؟»
    • اگر به دنبال عدالت اجتماعی و دموکراسی واقعی هستیم، پاسخ منفی است. سرنوشت یک کشور نباید صرفاً توسط یک قشر خاص (هرچند خوش‌تیپ و خوش‌بیان) که در خارج زندگی می‌کنند تعیین شود. صدای کارگر، کشاورز و معلم باید به همان اندازه شنیده شود.
    • اما در واقعیت موجود رسانه‌ای، به دلیل نبود آزادی بیان در داخل و محدودیت‌های شدید، این شبکه‌های ماهواره‌ای به یک منبع جایگزین برای بخشی از مردم تبدیل شده‌اند. این یک پارادوکس غم‌انگیز است: مردمی که به دنبال تغییر هستند، ناچارند پیام را از کسانی بشنوند که شاید درک درستی از عمق رنج روزمره آنها نداشته باشند.

در نهایت، این مخاطب ایرانی است که باید با شعور انتقادی خود، میان «پیام» و «پیام‌رسان» تمایز قائل شود. اما برای ساختن آینده کشور، قطعاً نیازمند پلی هستیم که این شکاف طبقاتی و گفتمانی را پر کند؛ پلی که در آن کارگر و مجری هر دو پشت یک میز بنشینند، نه اینکه یکی در استودیوی لندن برای دیگری خط و نشان بکشد.

این عبارت که ترکیبی است از «شام با طعم تیرامیسو» (به‌عنوان نمادی از زندگی مدرن، لاکچری و شاید بی‌خبری) و «رنگ خون در خیابان‌های ایران» (به‌عنوان نماد خشونت، اعتراض و رنج)، یک تصویر دوگانه و عمیقاً تراژیک از وضعیت اجتماعی ایران را ترسیم می‌کند.

برای تحلیل این جمله در ادامه بحث قبلی‌مان (شکاف طبقاتی و نقش مجریان شبکه‌های ماهواره‌ای)، باید به چند لایه موازی نگاه کنیم:

۱. «تیرامیسو» در مقابل «خون»: نماد دو قطبی‌شدگی اجتماعی

تیرامیسو یک دسر اروپایی و مدرن است. خوردن آن در یک رستوران لاکچری یا خانه‌ای در شمال شهر، نماد تعلق به «جهان مدرن» و «طبقه مرفه» است. در مقابل، خون در خیابان نماد «مبارزه»، «سرکوب» و «هزینه‌ای است که طبقات فروتر برای تغییر می‌پردازند».

این دو در کنار هم تصویری از ایران را نشان می‌دهند که در آن:

  • عده‌ای (در داخل یا خارج) مشغول لذت‌بردن از زندگی مدرن و فراموش کردن رنج‌های پیرامون خود هستند.
  • عده‌ای دیگر در خیابان‌ها جان می‌دهند تا شاید صدایشان به جایی برسد.

۲. مجریان منوتو و «تیرامیسو»

اگر به بحث قبلی برگردیم، بسیاری از مجریان منوتو (با آن تیپ شخصیتی مدرن، شیک و اروپایی) تجسم همین «تیرامیسو» هستند. آنها در استودیویی در لندن، با لباس‌های برند و آرایشی عالی، از آزادی و دموکراسی می‌گویند، در حالی که:

  • مخاطب کارگر آنها در ایران ممکن است در همان لحظه نگران قیمت گوشت و مرغ باشد.
  • مخاطب معترض آنها در خیابان‌های ایران ممکن است با چشمانی اشکبار و بدنی زخمی، این حرف‌ها را بشنود.

اینجا یک پارادوکس تلخ شکل می‌گیرد: آیا کسی که در لندن تیرامیسو می‌خورد، می‌تواند درد کسی را که در تهران خون می‌دهد، واقعاً درک کند؟ احتمالاً نه، اما آیا این به آن معناست که حرفش باطل است؟ باز هم نه.

۳. «رنگ خون در خیابان‌ها» و مسئولیت تاریخی

در طول تاریخ معاصر ایران (از مشروطه تا انقلاب ۵۷ و تا اعتراضات اخیر)، این طبقات زحمتکش بوده‌اند که بیش از همه در خیابان‌ها هزینه داده‌اند. کارگران، دانشجویان کم‌بضاعت و مردم عادی، همیشه در خط مقدم اعتراضات بوده‌اند.

  • آنها به خیابان می‌آیند چون «چیزی برای از دست دادن ندارند» یا «زندگیشان از این بدتر نمی‌شود».
  • در مقابل، طبقات مرفه‌تر یا مهاجران، معمولاً امنیت بیشتری دارند و هزینه اعتراض برایشان بالاتر است.

این سوال تاریخی همیشه مطرح بوده: آیا کسانی که در سایه امن (داخل یا خارج) نشسته‌اند، حق دارند برای مردمی که در میدان خون می‌دهند، تعیین تکلیف کنند؟

۴. پارادوکس رسانه‌ای: نمایش خون در کنار تیرامیسو

شبکه‌های ماهواره‌ای (از جمله منوتو) خودشان به این پارادوکس دامن می‌زنند. آنها از یک سو تصاویر خون و اعتراض در ایران را پخش می‌کنند و از سوی دیگر، مجریانشان با همان تیپ آراسته و مدرن، این اخبار را روایت می‌کنند. این ترکیب، برای مخاطب ایرانی ایجاد «ناهماهنگی شناختی» می‌کند:

  • آیا این مجریان با ما هستند یا فقط دارند از راه دور برای ما گزارش می‌دهند؟
  • آیا می‌توان به کسی اعتماد کرد که امنیت و آرامش لندن را دارد، اما از ما می‌خواهد در تهران به خیابان بریزیم؟

نتیجه‌گیری: آیا «تیرامیسو» می‌تواند ناجی «خون» باشد؟

پاسخ به این سؤال به دیدگاه شما بستگی دارد:

  • از نگاه بدبینانه: «تیرامیسوخورها» (اعم از مجریان لندن‌نشین یا مرفهین داخل) هیچ‌گاه نمی‌توانند ناجی «خون‌خورده‌های» خیابان باشند، چون منافعشان با هم یکی نیست. آنها با هزینه خون دیگران به دنبال منافع یا ایده‌آل‌های خود هستند.
  • از نگاه آرمان‌گرایانه: صرف نظر از محل زندگی یا طبقه اجتماعی، اگر حرفی که زده می‌شود، حرف حق باشد (مثلاً مطالبه آزادی و عدالت)، پس فرقی نمی‌کند گوینده‌اش تیرامیسو خورده باشد یا نان سنگک. آنچه مهم است، همبستگی انسانی است.

اما واقعیت تلخ تاریخ ایران این است که پل ارتباطی بین این دو قطب تا به حال به درستی ساخته نشده است. روشنفکران و رسانه‌ها (داخلی و خارجی) نتوانسته‌اند زبان مشترکی با طبقات زحمتکش پیدا کنند. تا زمانی که این پل ساخته نشود، «تیرامیسو» در یک طرف و «خون» در طرف دیگر باقی خواهد ماند و سرنوشت کشور همچنان در این دوگانگی سرگردان خواهد بود.

در یک جمله: تا زمانی که مجری لندن‌نشین نتواند طعم نان شب یک کارگر ایرانی را بچشد، و تا زمانی که کارگر ایرانی نتواند پیام آزادی را از پوسته تجملاتی آن جدا کند، این پارادوکس ادامه خواهد داشت و خون در خیابان‌ها، تلخ‌ترین طعم این شام خواهد بود.


اگر این مطلب را پسندیدید لطفا بر روی دکمه لایک کلیک کنید :

8247

این عدد کد شناسایی مطلب این صفحه میباشد و میتواند مورد استفاده شما و همکاران ما قرار بگیرد .

0 نظر      ::: نظر کارشناسان      ::: رفتن به نظرات      ::: نظر دادن      ::: تعداد بازدید : [4]


خلاصه مطلب

بفرمایید شام با طعم تیرامیسو و رنگ خون در خیابان های ایران
نوع شخصیت های شبکه منو تو و قشر کارگر و کارمند ایران

در بررسی تیپ شخصیتی مجریان شبکه منوتو، با طیفی از چهره‌ها مواجهیم که پیش از مهاجرت، هر یک نماینده قشر خاصی از جامعه ایران بودند: از «پسرخاله خوش‌تیپ» صداوسیما (احسان کرمی) و «دختر روشنفکر شمال شهر» (نیلوفر مولایی) گرفته تا «پسر روزنامه‌نگار کافه‌نشین» (آرش عزیزی) و «بازیگر سابق خاطره‌ساز» (امید آهنگر). این تنوع، نشان‌دهنده ترکیبی از طبقه متوسط سنتی، روشنفکران شهری و چهره‌های هنری است که بعدها در لندن، با ظاهری مدرن و بیانی انتقادی، به چهره‌های رسانه‌ای تبدیل شدند. در مقابل، مخاطبان این شبکه در ایران طیف وسیعی از جمله کارگران، دانشجویان منتقد و طبقه متوسط سرخورده را شامل می‌شود که هر یک به دلایل متفاوت (از جستجوی سرگرمی تا پیگیری تحلیل‌های سیاسی) جذب این برنامه‌ها می‌شوند.

شکاف عمیق طبقاتی و فرهنگی میان مجریان لندن‌نشین (با سبک زندگی مدرن و اروپایی) و مخاطبان کارگر و زحمتکش داخلی، پارادوکسی تلخ پدید آورده است: همان طور که عبارت «شام با طعم تیرامیسو و رنگ خون در خیابان‌های ایران» تصویر می‌کند، این مجریان در فضایی امن و مرفه از آزادی و دموکراسی می‌گویند، در حالی که بخشی از مخاطبانشان در ایران هزینه این مطالبات را با خون و رنج روزمره می‌پردازند. این تضاد، پرسش اساسی پیش می‌کشد که آیا می‌توان سرنوشت کشوری را با امیال و احساسات تیپ‌هایی رقم زد که از عمق محرومیت طبقات فرودست دور افتاده‌اند؟ پاسخی قطعی وجود ندارد، اما تا زمانی که پل ارتباطی میان این دو قطب ساخته نشود، خون در خیابان‌ها و تیرامیسو در سفره‌ها، دو نماد جداییناپذیر از معمای توسعه‌نیافتگی ایران خواهند ماند.


مشاهده نظرات کارشناسان    :     ::  کارشناس نظری  ::  کارشناس تجربی  ::  همه کارشناسان
           AlmaLinux       

    دیدگاهتان را بنویسید